دیانادیانا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

دیانا نفس مامان و بابا

عیدی های عید 93 دیاناجون....

تنها عیدی که با دیدنش خیلی سر ذوق اومدی وتقریبا یه یک ماه هم قبل سال نو به دستت رسید سه چرخه ای بود که بابا محمد برات خریده بود...حتی مامان هم از دیدنش سوپرایز شد...چون بابایی بی خبر اینکارو کرده بود...مثل پارسال خوب عیدی گیرت نیومد...ولی بالاخره همه زحمت کشیدن و دستشون درد نکنه...   ...
6 ارديبهشت 1393

دومین سال نو دیانا جان...93/1/1

گل دختر مامان عیدت مبارک...عزیز خوشکلم سال نوت مبارک...ایشالا که سال خوبی داشته باشی عزیز مامان...ایشالا که هر روزت نوروز ... نوروزت پیروز باشه...گلاب مامان امسال قبل از سال تحویل به مامان تو کارهای خونه تکونی به مامانی کمک کرده...(البته بیشتر شیطنت کرده)ولی همونا هم باعث خندیدن مامان و خستگی از تنش در رفتن شده...سفره هفت سین و باهم چیدیم...بعدم به همراه بابای سه تایی نشستیم ودعا کردیم که ایشالا برای همه سال خوبی باشه...خدا همه بیمار را رو شفا بده...همه گرفتارا مشکلاتشون حل بشه...هیچ کوچولویی مریض نشه...الهی آمین....   فرشته کوچولوی مامان ما امسال عید شیراز بودیم...خیلی جاها رفتیم عید دیدنی...ولی مسافرت نرفتیم...چند روز ق...
6 ارديبهشت 1393

دومین سفر به عسلویه ... 92/12/14

گل مامانی با نزدیک شدن به بهار هوای جنوب کشورمون خیلی خیلی خوب میشه...خیلی دوست داشتیم امسال دختر عزیزم و ببریم بندر عباس ولی متاسفانه موفق نشدیم...چون بابا محمد نمیتونست با ما بیات به همین خاطر ما هم تصمیم گرفتیم که با مامان جون و خاله مریم(البته به قول شما ممی) همراه دایی حسین بریم عسلویه...وبالاخره صبح 14 اسفند 92 راهی شدیم... سفر خیلی خوبی بود...از اونجایی که هوا خیلی خوب بود...شما نسبت به پارسال بزرگتر شده بودی...بیشتر موندیم..همه جا رو خوب گشتیم..با پرهام ونگار حسابی آتیش سوزوندین...وکلی بهمون خوش گذشت...فقط دوتا عیب داشت اینکه بابایی با ما نبود... واینکه بعد از برگشتن از مسافرت  شما به شدت مریض شدی و من تا 20فروردین درگیر م...
6 ارديبهشت 1393

شکلهای مختلف خوابیدن فرشته کوچولو در سنین بزرگتر...

سلام.فرشته کوچولوی من ... میدونم که خیلی وقته به وب لاگت سر نزدم و مطلب ننوشتم...باید مامانی و ببخشی...البته به وب لاگت سر میزدم...نظرها رو هم میخوندم..ولی وقت نمیکردم چیزی بنویسم...در عوض الان با دست پر اومدم... روز به روز داری بزرگتر و خانم تر میشی...ومن خیلی زیاد از خداوند به خاطر چنین هدیه ای سپاسگذارم.... عزیز دل مامان هنوزم عین نی نی گوگولیهاش وقتی میخوابه خوشمزه میخوابه...مادر فدات بشه..ایشالا همیشه با آرامش کامل بخوابی...گلاب مامان...بوس بوس...   ...
6 ارديبهشت 1393

اولین برف زندگی دیانا جون...(92/10/10)

دختر ناز مامان این اولین باری هست که بعد از متولد شدنت برف بارید وشما در سن یه شب مانده به 17 ماهگی در شب کریسمس باریدن برف و دیدی... و من وبابا چون فکر میکردیم که ممکنه تا صبح ادامه پیدا نکنه.همون شب شبی رفتیم تا شما هم برف بازی کنی و هم عکس بگیریم..شما رو که اگه میذاشتن تا صبح بازی میکردی کاری هم به سرمای هوا نداشتی.. ولی خدایش هوا خیلی سرد بود...خیلیم تاریک بود. به خاطر همین عکسهات یه خورده تار شدن عزیزم...شما ببخش...دوستت دارم...خیلی زیاد...بوس بوس...       اینم یه عکس از دیانا و باباش در برف ::: عکسهای بالا شب بود وحالا این عکسها فردا صبح که خیلی زیاد برف اومده بود..وبا مهدیس و خاله الهام ...
6 بهمن 1392

اولین مسافرت دیانا کوچولو (بندر عسلویه)91/11/27

عزیز دل مامانی.6 ماهت بود که رفتیم  یه مسافرت 2روزه به عسلویه.خونه دایی قاسم.پیش پرهام و نگار.از اول که نشستیم تو ماشین نام نام خوردی و خوابیدی تا رسیدیم.......قربون اون شکل ماهت برم....به ما که خیلی خوش گذشت...ایشالا که به شما هم خوش گذشته باشه... .....         ...
11 دی 1392

اتاق دیانا خانم

الان چند وقته که نرده های تخته دختر گلم شکسته و بابایی درستش نمیکنه.به خاطر همین از تختت عکس نگرفتم...قربون شکل ماهت برم....که اتاقتم مثل خودت خوشکله...                       ...
8 دی 1392